![]() |
![]() |
|
| "به لبهایم مزن قفل خموشی/که در دل قصه ای ناگفته دارم" |
|
"سرور ِ مسموم ِ شعر ِ من: اعتراف می کنم٬ در جام آخرین ِ لبم٬ کمی سَم بود." |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:45 توسط فروغ |
|
|
"امیر زاده ای را می شناسم/ که برای بانوی در بندش/ سواری گسیل نکرد! ولی من/ هنوز/ هنوز هنوز... پی نوشت: عجیب است که هنوز! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 19:59 توسط فروغ |
|
|
"چشم خسته بسته می شود اما قلب خسته می ایستد...."
"به حقیقت ها چنگ زده ام... خو کرده ام به تنها یی ها به دلتنگی ها به زار گریستن ها دیوانگی ها ... و اینک چیزی جز زخمهای بی اعتنایی ها بر دستان خسته ام نمانده است...." |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم مرداد 1388ساعت 22:59 توسط فروغ |
|
|
فریدون مشیری اى خشم به جان تاخته، توفان شرر شو اى بغض گل انداخته، فرياد خطر شو اى روى برافروخته, خود پرچم ره باش اى مشت برافراخته, افراخته ترشواى حافظ جان وطن، از خانه برون آى از خانه برون چيست كه از خويش به در شو گر شعله فرو ريزد، بشتاب و مينديشور تيغ فرو بارد، اى سينه سپر شو خاك پدران است كه دست دگران استهان اى پسرم، خانه نگهدار پدر شو ديوار مصيبت كده ى حوصله بشكن شرم آيدم از اين همه صبر تو، ظفر شو تا خود جگر روبهكان را بدرانى چون شير درين بيشه سراپاى،جگر شومسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست خود بر سر آن، تن به قضا داده، قدر شوفرياد به فرياد بيفزاى، كه وقت است در يك نفس تازه اثرهاست، اثر شوايرانى آزاده! جهان چشم به راه است ايران كهن در خطر افتاده، خبر شومشتى خس و خارند، به يك شعله بسوزان بر ظلمت اين شام سيه فام، سحر شو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 0:58 توسط فروغ |
|
|
پاک شد...
همین |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 23:23 توسط فروغ |
|
|
"درد من حصار برکه نیست درد زیستن با ماهیانی ست که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است" |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 19:2 توسط فروغ |
|
|
"ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر سیمین بهبهانی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 19:40 توسط فروغ |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 17:48 توسط فروغ |
|
|
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم به فال نیک بگیرم بهار را تقویم چارفصل دلم را ورق زدم رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند قيصر امين پور |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 20:6 توسط فروغ |
|
|
ما که باهم نداریم خاتون ....
آمد و خندید و رفت ....مرد بود دیگر ! مردها باید بیایند و بخندند و بروند ... حالا ما بی مرد چه کار کنیم خاتون ؟ ـ هرکی نگای چپت کرد بگو مرد ما رفته کوچه نون بگیره بر می گرده حسابتون ُ می ذاره کف دستتنون گفتم چی می گی خاتون ؟ مرد ما که دیگه برنمی گرده ... گفتی تو بگو آنها خودشان حالیشان می شود ما هم گفتیم به همه گفتیم که مرد ما .... همه حالیشان شد ... عجب مردی خدا حفظش کند ! ما هم توی دلمان گفتیم خدا حفظت کند ... مریم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 14:11 توسط فروغ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
این روزها فقط درد و درد و درد!
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 |
| پیوندها |
|
The Woman پرستوی رها سلطنت سکوت بوم رنگ(مونا) شینا هم سطر هم خیال غوغای خاموش |
|
RSS
|